ناصر الدين شاه قاجار

52

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

پهلوى حاصل‌هاى دكان آفتاب‌گردان زدند افتاديم به نهار ، امروز صحرا باز گل ورك داشت ، طرف دست چپ جعده گلهايش باز شده بود ، چون حاصلها را آب مىدهند از نم حاصلها آب خورده است ، باز شده است ، طرف دست راست هنوز باز نشده است . خلاصه وارد آفتاب‌گردان كه شديم اول يك دسته باقرقره و قل‌قويروق پريد تفنگ گرفتم من و ميرزا محمد خان و ابو الحسن خان رفتيم ، هى نزديك مىشديم ، برمىخاستند ، مىرفتند ، همينطور رفتيم رفتيم ، گرسنه ، نهار نخورده ، به قدر يك فرسنگ بى خود رفتيم ، تفنگ انداختم نخورد ، برگشتيم ، آمديم آفتاب‌گردان ، اعتماد السلطنه بود ، روزنامه خواند كه درين بين باد شديدى گرفت به طورى كه آدم را با آفتاب‌گردان بلند مىكرد . نهارى خورديم با كمال افتضاح كه آدم بيزار مىشد ، بعد از نهار آمدم بيرون قهوه آوردند ، فنجان قهوه دستم بود باد فنجان را از روى دستم برد ، قهوه ريخت روى دستم ، نمىشد هيچ چيز خورد ، بعد آمديم ، سوار كالسكه شده رانديم رانديم نزديك قروه ، قلّر آقاسى حاكم خمسه با مظفر الدوله « 47 » و برادرش با حاجى ميرزا اشرف وزير و حاجى جعفر قلى خان پازكى و غيره پياده دم جعده ايستاده بودند ، كالسكه را نگاه داشته ، آنها را ديدم ، مظفر الدوله خيلى چاق است و بىعيب اما گلوش ناخوش است صداش يك جورى درمىآيد بعد رانديم رسيديم به منزل [ 26 ] توى كالسكه هم كه بوديم متصل باد شديد مىآمد ، من مىدانستم كه منزل جاى درست نخواهيم داشت ، هى مىرانديم ، من منتظر بودم كه سراپرده و چادر ما كجا است ، چهار ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم ديدم تمام تجيرها افتاده است . پوشهاى حرمخانهء سمت انيس الدوله را زده‌اند ، دورش را بسته‌اند ، زنها توى چادرها طپيده‌اند ، طرف امين اقدس هم همين‌طور ، براى ما يك قلندرى چيت كتانى زده‌اند . اندرون و بيرون هم يكى است باد هم در كمال شدت مىآمد بطورى كه آدم را مىبرد ، ما هم طپيديم توى قلندرى ، جا انداختند ، خوابيدم ، خوابم نبرد ، برخاستم ، همه پيشخدمتها بودند ، عزيز السلطان آمد ، بازى كرد ، پيشخدمتها كتاب خواندند ، همين‌طور باد مىآمد تا نيم ساعت به غروب مانده باد كم شد ، من و ميرزا محمد خان و اكبرى و ابو الحسن خان پياده رفتيم تا نزديك ده ، ده قروه خيلى نزديك است ، رفتيم كه آب ده را ببينيم ، زنهاى ده آمده بودند ، عصر كه موزيكان مىزدند تماشا كنند ، ما را كه مىديدند مىگريختند ، وحشى بودند ، خيلى رفتيم ، آب را

--> ( 47 ) . اصل : مضفر الدوله